تبليغاتX
...وخانه جایی ست که قلب من آنجاست

...وخانه جایی ست که قلب من آنجاست

دوباره از نو شروع کردم..........یه کمی استرس دارم ولی قول همکاری و همراهی رو گرفتم.............منتظظر فردام.............من به خودم ایمان دارم.............
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 3:10 قبل از ظهر توسط | |

چقد همه چیز داره تند تند می گذره!حتی فرصت سر خاروندنم ندارم!صبحا همیشه حتی روزای تعطیلم مجبورم زود بیدار شم تا به کارام برسم!هر روزم کلی برنامه ی جدید و کلی کار که نمی دونم باید به کدومشون برسم!هنوز به خیلی از برنامه ایی که برای بعد از عید ریخته بودم نرسیدم!هر روز نوبت پیش یه دکتر !هر روز یه مطب و هر روز یه آرایشگاه و .........یه رو زمی زم پیش ارتودنتیستم یه روز می رم لیزر یه روز میکرو یه روز رینو................یه روز می رم موهامو رنگ می کنم یه روز نوبت تیغ کشیدن ابروهامه و یه روز نوبت کوتاهی موهام!و یه روز بعدش داروخانه واسه قرصای easy iron و calcium care ,.... و یه روز دیگه واسه لوازم ارایشی خاصی که هر جایی پیدا نمی شن..........یه روز باید برم روپوشمو از خیاطی بگیرم روز بعدش مانتو ی جدیدم تنگی کمر داره و شلوارم کوتاهی!یه روز باید برم خرید مواد غذایی از گوشت و مرغ و برنج و تا میوه و سبزی...........اینا همشون علاوه بر برنامه یکلاسی و درسی و ایناست!از وقتی اومدم یه با رفقط رسیدم قورمه سبزی درست کنم و یه بار دیگشم مرغ!یعنی کل هفته من یا از بیرون غذا سفارش دادم یا بیرون غذا خوردم!!!!!!!!!اینا همه کارای هر روز عصر من از هفته ی قبل که از تعطیلات برگشتیم و هنوزم کلیشو انجام ندادم و جالب اینه که کلی برنامه ی دیگه مثل ثبت نام توی چند تا کلاس خیلی خاص!!!!! دارک که اصلا" نمی دونم برنامه ی اونا رو کجا بزارم........................!!!!!!!1موندم من برم سر خونه زندگیم می خوام چجوری 32 ساعت کار رو توی 24 ساعت جا بدم!!!!!!!!!
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط | |

اووووووووووووووووووووووه!پارسال همین موقع ها شروع (............؟؟؟؟؟؟؟)(جای خالی را پر کنید!)کاش همه ی سالا همین جور تموم بشن!سخت هست ولی همیشه یه ...................

وای که چقد بده که نمی شه نوشت....................!!!!!!!!۱

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط | |

دستانت را به من بده،تا با هم از روی آتش بپریم

آنان که سوختند همه تنها بودند

اولین چهار شنبه سوری زندگی مبارک!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط | |

یه اشتباه کوچیک می تونه همه ی هستی آدم رو بر باد بده!چیزی که همیشه ازش می ترسیده!

آرامش و شجاعت!نباید از چیزی که اتفاق نیوفتاده ترسید وگرنه...............

نباید اشتباه کرد............

نمی ترسم........

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط | |

عید داره میاد با همه ی تفاوت هایی که امسال برام داره!خیلی از این موضوع خوشحالم خیلی زیاد.پارسال همین موقع ها داشتم یه فکرایی رو تو سرم می پروروندم ولی اصلا" نمی دونستم که اینقدر جاذبه م قوییه که فقط به فاصله ی یک سال تموم اونچیزایی که بنظرم محال میومد و امسال با همه یوجودم لمسشون کنم..........

برام فوق تصوره!فوق همه چیز!فوق یعنی بالا................خیلی بالا!!!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط | |

دیروز وسط پاساژ بودیم و منم در حال شماره گیری،که ناگهان،شپلق!فقط خودمو می دیدم که وسط پاساژ دراز به داراز افتادم در حالیکه هر کدوم از دستام و پاهام یه وری افتاده بود!!!!!!۱عنی خیلی شیک پرس شده بودم روی زمین. بعد زهرام میاد بلندم می کنه و مثلا" می خواد منو بتکونه محکم می کوبه روی زانوم تا پاک شه!!!اینجاست که دوستی خاله"خرسی" معنا پیدا می کنه:)

دلم تنگه!دلتنگم!بگذرید زودتر!لطفا"!

دل نوشت : " اینجا شهر آرزوهای منه،ولی یکی دو روزی هوا ابریه،یا حتی بدتر !طوفانی!بعد دوباره...................وای عاشق این دوباره ها و دوباره هام"

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط | |

Design By : Night Melody