امروز تا شیش عصر کلاس داشتیمو واسه همینم الان حسابی خستم!نمی دونم این بچه های ما چه جونی دارن که الان همشون پا شدن رفتن شب شعر...............همش اصرار می کردن که تو هم بیا می گن(!) خیلی باحاله.........جالب اینجا بود که همه می گفتن می گن!یکی نبود بگه مگه خودمون پارسال نرفتیم،چیزی کمتر از افتضاح نبود،اینکه میگه خوبه از کجا اینو پیش بینی کرده!
حالا فردام از خود صبح تا عصر کلاس داریم بدون انتراک!در واقع خود ۵/۱۲ تا ۲ رو هم کلاس داریم و فقط معمولا استاد ایمنی رو راضی می کنیم ۴۵/۱۱ تعطیلمون کنه تا بتونیم حداقل ناهار رو بخوریم!بدترینشم این ادبیاته که یا ما رو گاگول گیر اورده یا که خودش یه طوریشه که هر جلسه می پرسه!هفته ی پیشم که شاهکار کلاسیمون رو در کرد و مجبورمون کرد که هممون یه شعر رو توی یه برگه بنویسیم و با معنیش براش ببریم!بعدشم اسم هممون رو یکی یکی می خوند می رفتیم برگمون رو می دید!عین کلاس اولیا!حالا جالب بو د که مثلا به زینب که از رو ی عاطفه کپ زده بود خوب داد به خود عاطفه ضعیف!!!!!!!!!روزگاری داریم ما با این کلاس و همکلاسیا!
پ.ن.نمی دونم باید چی بنویسم!به "چرت و پرت گویی" افتادم گویی!!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط خانوم کوچولو
|
دارم تقریبا بعد یه ماه می نویسم..........از اینکه بلاخره دست و دلم به نوشتن توی اینجا رفت کلی خوشحالم
راستش اینجا و برای من داره اتفاقای خیلی جالبی می افته که خودمم باورم نمیشه!اینکه من باشم دارم همچین غلطایی می کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!خلا صه اینکه کلی اوضاع عوض شده و خودمم همین طور!دارم کلی خوش می گذرونم!بر خلاف ترمای پیشم شدم خدای خوش شانسی، و از اونجایی که روابط توی کلاسمون رو به پیشرفته(!)همگی کلی سرگرمیم!
واحدای این ترممونم خیلی سنگینن.از همه سنگین ترم دو تا کلاس" آز.میکروب" و یه کلاس" آز. ایمنی ".البته بهترین ساعتامونم با بچه ها توی این ۶ ساعت می گذرونیم!
من یکی که ترمای پیش از کلاسای عملی دل خوشی نداشتم،علی الخصوص فیزیو،این ترم با کلی ذوق و شوق می رم سر کلاس.........................خلاصه اینکه پیشرفتم کاملا محسوسه!!!
فقط کلاسی که خیلی اعصابمو خورد می کنه این کلاس فیزیک پزشکیه!استادش رو "نرو" آدمه!گاهی چنان به بچه ها توهین می کنه که من ازش متنفر میشم!حتی اگه فرد مورد اتهام(!)دشمن خونیم باشه!
فقط اومدم اينجا واسه اينكه حرفي بزنم،هر چند حرفيم واسه گفتن نداشتم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط خانوم کوچولو
|
بدم میاد از این "هیس"گفتن بچه ها وقتایی که بلند می خندم!حالم به هم می خوره بس که برای متین و سنگین بودن باید اروم حرف بزنمو همه ی هیجاناتمو با یه لبخند بی صدا تخلیه کنم!بدم میاد از نگاه کردنای اون خانوم وقتی توی خیابون با یه بطری اب دنبال فاطی می دوییدم.............بدم میاد از تشر بچه ها وقتیایی که از اژانس پیاده میشیم .................نگو تو هم دلت نمی خواد،نگو........
من دوس ندارم هیس هیس بچه ها رو یا نگاه چپ چپشون وقتایی که ................واسه همینم دارم یه جور دیگه میشم.........
پ.ن.این ترم جدیدمون کلی کسل کننده شده!کلا همه سرشون رفته توی لاک خودشون کاری به کار هم ندارن!انگار افسرده شدیم همه!به قول مامانم داریم دکتر میشیم دیگه!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط خانوم کوچولو
|
دارم خوب بودنو تمرین می کنم......... خوب بودن از نظر دیگران نه از نظر خودم.............فکر کنم دارم موفق می شم..........شدم مثل این مامانایی که همه ی زندگیشون بچه هاشونه!!از خودشون می گذرن واسه ی بچه هاشون!منم دارم می گذرم!دارم می گذرم از خودمو میشم اونی که بقیه می خوان دارم می گذرمو می بینم که دیگران به ارامش می رسن به خاطر این گذشتن!ارامششونو دوست دارم!ارومم می کنه ارامش عزیزانم!به بلوغ رسیدم شاید..............
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط خانوم کوچولو
|
نمی دونم چرا ولی کلی به دلم نشست وقتی که شنیدم یه جور از احساسات و تفکرات رو توی ادما هست که بهش می گن "بندگی کودکانه"!اینکه در مقابل عبادتی که می کنن از خدا انتظار پاداش دارن ودر مقابل خطاهاشون یه جورایی از خدا طلبکارم هستن!یه جورایی منو یاد یه سری از کارای خودم انداخت که انگاری هیچ هویتی نداشتنو یه جورایی این بی سر ته بودنشون ازارم می داد!راست گفتن که تر سناک ترین چیزا ناشناخته ترینشونه!نمی تونی باهاشون هیچ کاری کنی!ولی حالا واسشون یه اسم پیدا کردم "بندگی کودکانه"!
فکر کنم اینجوری بتونم به این نوع رفتارام نظم بهتری بدم،خدا رو چه دیدی شایدم تونستم این کودک پر شر و شورو ادب کنمو به بلوغ برسونم،این" کودک درون" رو...........
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط خانوم کوچولو
|
دیگه خسته شدم از یکنواختی این روزا،دلم می خواد بخوابمو بیدار شم ببینم توی چهار سال دیگه ام،یا مثل توی این فیلمه.........همین پسره "محسن".....کسی یه کتیبه ی خورشید نشان سراغ نداره؟
پ.ن.چقد زود رسیدیم به نوزدهمیش.......
چرا من گاهی می مونم وسط اسمونو زمین؟الان چرا نمی دونم اینی که هستم خوبه یا اونی که بودم؟!!!!خودم که الانمو بیشتر دوس دارم…….
یه جایی خوندم که ادمایی که شاد و شلوغن ،بیشتر جلب توجه می کننو ،روحیه شون دیگرانو بیشتر جذب می کنه ولی اونایی که ارومو ساکتن نا خود اگاه حس احترامو تو دیگران ایجاد می کنن!چه سخته انتخاب بین احترامو علاقه؟سخت تر از اون پیدا کردن مرز بین این دوتاست!گاهی فکر می کنم توانایی فوق العاده ا ی می خواد داشتن این دوتا با هم..........شایدم غیر ممکن باشه!
پ.ن.چی دیده زهرا توی این چشمای من که می گه شیطنت می باره از توشون!چقدم من زحمت کشیدم واسه ی درست کردن یه ارامش مصنوعی توشون!خیلی وقته که خودمو اروم کردم،این چشاموچیکار کنم؟
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعدا نوشت:نوزدهمیش منظورم نوزدهمه رمضانه ای کیو!
بدم میاد از توضیح بدیهات!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط خانوم کوچولو
|
قانون اول:هیچ وقت در مورد دیگران ریسک نکن،تا به خودشون اجازه ندن در موردت ریسک کنن!
قانون دوم:راحتی تو مهم تر از فکر دیگرونه!!!!!!!
قانون سوم:لازم نیست همه چیوخودت تجربه کنی،پس خدا بقیه رو واسه چی افریده!
قانون چهارم:اشتباهات مربوط به خودتو جلوی دیگران اقرار نکن(به خیال سبک شدن!)،بذار همیشه بتونی جلوشون سرتو بلند کنی!
قانون پنجم:اشتباه کن و ازش لذت ببر،اینجوری شکست نه می تونه غافلگیرت کنه نه اذیت!
قانون ششم:از هیچ کس متنفر نباش،این مانع میشه بتونی خودتو دوست داشته باشی!
قانون هفتم:تو لایق بهترینهایی،برای رسیدن به بهترین چیزا تلاش کن،هر کاری کن،حتی اگه مجبوری یه قدم به عقب برگرد!
اینا یه سری از قوانین زندگی منه!البته دم دستریناش،نه مهم تریناش!
پ.ن.همه ی حیوانات جنگل با هم برابر و برادرن،اما بعضی از انها بیشتر از بقیه با یکدیگر برابر و برادرن!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط خانوم کوچولو
|